یک عکس / یک برداشت

برداشت ذهنی شما از این تصویر چیست؟!
هرجا که هستم باشم آسمان مال من است

برداشت ذهنی شما از این تصویر چیست؟!
پسرک می نوازد
کودکی اش را
در غروبی خسته
خودم را در آینه مینگرم. مثل یک «هیچ» به یک «وهم بی پایان» در پس آینه خیره میمانم؛
روزها از پی هم می گذرند و من هم از پی این روزها میگذرم؛ از خودم یا شاید هم از هیچی که میان آینه خیره نگاهم می کند...

به بزرگ سلام می دهم
بزرگ را می بویم
بزرگ را می نوشم
بزرگ را میان دستهایم
لمس می کنم
با بزرگ می رقصم
می خندم
عاشق می شوم
گذر می کنم
متولد می شوم

بی تو سرگردان تر، از پژواکم
در کوه
گرد بادی در دشت،
برگ پاییزی در پنجه ی باد.
بی تو، سرگردان تر،
از نسیم سحرم
از نسیم سحر بی سامان
از نسیم سحر سرگردان
بی تو ـ اشکم،
دردم،
آهم.
از منظومه ی «آبی، خاکستری، سیاه» سروده ی حمید مصدق
پاییز دل را که داند شد خزان
یار بی وفا داند خون بران

کفش هایم را 
دیگری خواهد پوشید
جاده ای که در آن قدم می زنم
دیگری خواهد پیمود
معشوقه هایم را
دیگران تصاحب خواهند کرد
تنها چند آهنگ و چیزهای دیگر
برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند، باقی خواهد ماند.
دوستانی که زیاد نیستند، اما با دقت انتخاب شده اند
شل سیلور استاین
|
| |
|
جهالت Ignorance میلان کوندرا Milan Kundera نوستالژی به معنای درد جهالت است
میلان کوندرا خالق شاهکارهایی نظیر بار هستی, کتاب خنده و فراموشی و مهمانی شبانه در جهالت سرگذشت انسانهایی را می گوید که هر یک به نوعی گرفتار درد جهالت هستند. ایرنا زن چکی که به دنبال شوهرش چکسلواکی را پس از اشغال شوروی ترک کرده و به عنوان مهاجر بیست سال در فرانسه زندگی کرده است حال پس از سقوط حکومت دست نشانده شوروی علاقه ای به برگشت به سرزمین خود ندارد اما به اصرار دوستان و نامزد سوئدیش بازمی گردد و در طی یک پروسه دردناک پی می برد که فاصله او و زادگاهش نه مکان که زمان بوده است. تمام شخصیتهای این رمان جاهلند چرا که همه فقط به بخشی از حقایق زندگی خود چسبیده اند؛ چرا که کوندرا ثابت می کند غم غربت چیزی جز جهالت نیست...
نظر شخصی: پس از بارها نوشتن و خط زدن به این نتیجه رسیدم که نوشتن نظر شخصی در مورد این کتاب کار ساده ای نیست چون با وجود دوبار بازخوانی آن هنوز به درستی درنیافته ام که آیا انچه فهمیده ام به راستی حقیقتی بوده است که کوندرا در پی آشکار ساختن آن است یا نه؟! برای همین به این خلاصه کوتاه بسنده میکنم. فقط یک جمله که جهالت درد مشترک ما نیز هست. مهاجران ایرانی تفاوت چندانی با همتایان چک خود ندارند. خواندن این کتاب حقایق دردناکی را بر همه ما آشکار میکند که شاید اکثریتمان مشتاق به انکار آنیم. |
بازم سلام بزرگ جان.
بازم یه سوال برام پیش اومده و نمی دونم که جوابمو می دی یا نه؟
تاحالا به کلمه اشتباه فکر کردی؟
شاید فکر کرده باشی و شایدم نه .
اشتباه یعنی : خود را گم کردن - خود را فراموش کردن - یعنی حماقت - یعنی احساسی بودن و یعنی من و تو. ( البته می توان گفت که اشتباه تاحد بسیار کمی به کشف حقیقت می انجامد )
پس اشتباه باید باشد.
به یاد چارلز داروین

وقتی زندگی چارلز داروین را می خواندم ،پیش خود فکر کردم که در دهه ی سوم زندگیم هستم و سرانجام پرونده ی زندگیم بسته خواهد شد ،چه کاری در پیش بردن قافله ی تمدن انجام داده ام؟هیچ.احساس ناامیدی به ادمی دست می دهد.چارلز داروین شجاعترین دانشمند بوده است.بسیاری از دوستانش چون سجویک پس از طرح نظریه انواع با او دشمن شدند.ناخدای کشتی بیگل که او را به امریکای جنوبی برد با او خصومت ورزید و از تمام منابر کلیساهای انگلیس ندای دشمنی با او به گوش می رسید،حتا همسرش هم از عقاید او می ترسید.کالبد او در وست مینستر خفته است و نظرات او هنوز ساری و جاری است.
چی؟

دین ، آیین ِ اعجاز است و سیاست مرام ِ افسون. حریم ِ معجزه پرورش
بر بنای صدق است و حوزۀ سِحر آموزش بر اصول ِ کاذب . وقتی
پرورش کسی بر صدق استوار شد اعجاز کمترین توانایی اوست اما
وقتی آموزش کاذب دید شعبده بیشترین دانش وی خواهد بود .
من می خوام داد بزنم و بگم که آسمان مال من است ولی نمی دانم چرا تو مخالفی؟
آخه بزرگ جان ( اسم دوست خیالیم ) چرا تو اینقدر به من گیر می دی و سین جیمم می کنی؟

آنجا که «خود» هست «عشق» نیست
روز چهارشنبه بود، خیلی خسته بودم چون روز سه شنبه تمام وقت، در باغ مشغول آبیاری بودم؛ دم در مغازه ای که در محله خودمون بود مشغول نگاه و تحلیل رفت و آمد مردم بودم.
گدایی در خیابان می خواند، در صدایش حزنی آشنا نهفته بود.صدایش خشن نبود. آواز او که از لابه لای صدای ماشین ها و رهگذرانی که فریاد می کشیدند به گوش می رسید بسیار دلپذیر بود. کسی که در این حوالی زندگی میکند می تواند هر روز صبح صدای او را بشنود.
گدایان دیگر بیشتر سعی میکنند که غم و اندوه را به فرد مقابلشان... ادامه متن کامل
در ادامه این متن به بررسی گفتوگوی من با دوست خیالی ام که برای او مشکلی پیش آمده است می پردازیم و بحث کاملاْ فلسفی است.
نامه ای به خانم آسمان
آنگاه که در ازدحام ابرها ، در تکاپوی رسيدن به تکه ای از آسمان نيلگون هستم
و قطره های باران گونه هايم را مرطوب می کند ، آمدنت را انتظار می کشم
هنگامی که معصوميت نگاه کودکيم را به تلاطم دريا و آمد و رفت
ماسه های ساحلی می سپارم به آمدنت می انديشم تو همواره از
جاده روياهای من عبور می کنی حتی وقتی که برگهای
سرخ و زرد درختان سيب را نظاره ميکنم
به بهار حضور تو اميدوارم.
با تشکر : .:::ناصر رستمی :::.
فضائی پر از الهام هستی
.::: کریشنا مورتی :::.
« سلام؛ باران آسمان را شسته است؛ مِهی که در فضا پراکنده بود فرو نشسته و اکنون آسمان کاملاً آبی است. سایه ها مشخص و بسیار تیره اند. روی تپه ستونی از دود مستقیم به آسمان می رود. مردم آنجا چیزی می سوزانند، و صدایشان شنیده می شود. در دامنه تپه خانه کوچکی قرار دارد که گرد آن دیوار کشیده ان؛ و در آن باغ کوچکی هست که خوب نگه داری شده است. ولی در این صبح گویی باغ و حصار آن جزیی از همه هستی است و حصار دور باغ کاملاً غیر ضروری به نظر می رسد. (گین) از در باغ راهی به دهکده ای می رفت که در آن یک کلیسای خرابه و قدیمی قرار داشت و در پشت کلیسا قبرستان بود. حتی روزهای یک شنبه بیش از چند نفر،که همه پیر بودند، به این کلیسا نمی آمدند. در طول هفته هیچکس نمی آمد؛ زیرا مردم این دهکده مشغولیات دیگری داشتند. در پشت دهکده راه دیگری به سمت راست می پیچید و با شیب ملایمی تا بالای تپه می رفت. در این راه گهگاه دهقانان که چیزی حمل می کردند با چهره ای عبوس از کنار ما می گذشتند. در آن سوی تپه راهی به جنگل ختم می شد که انبوه درختان آن مانع ورود نور خورشید به درون آن می شد؛ و در گذشتن از درخشندگی نور خورشید و وارد شدن به سایه خنک جنگل یک خجستگی و مسرٌت مرموز و رویایی نهفته بود. به نظر نمی رسید که هیچکس از این راه عبور کند؛ و جنگل متروک در انزوای خلوت خویش خفته است. رنگ سبز سیر شاخ و برگهای بهم فشرده چشم و ذهن را شادابی و طراوت می بخشید. ما آنجا در سکوت کامل نشستیم. در آن خلوت حتی نسیم آرام بود، حتی یک برگ تکان نمی خورد؛ و سکوت غریبی حکم فرما بود، سکوتی که در جاهای پرت و دور از رفت و آمد انسان وجود دارد. سگی در دورها پارس می کرد، و گوزنی با فراغت و آرامش از جاده گذشت. حس عجیبی به من دست داد؛ گویی هستی را کاملاً درک کرده بودم اما فقط برای لحظه ای:»
(در این نوشته رمزی گذاشته ام از خدا میخوام که کشفش کنی. البته کامل نیست و ادامه داره)
با تشکر : .::: ناصر رستمی :::.
نام : ناصر
نام خانوادگی : رستمی
متولد : ۰۳ / ۰۱ / ۱۳۶۶
محل زندگی : جوانرود
آی دی یاهو : Dani_Hamsaye
تلفن برای درد دل : ۰۹۱۸۱۳۰۰۰۰۰
مشخصات بیشتر : یه کم احساساتی ولی واقع بین و خونسرد . بعضی وقتها بچه مامانی و ...
از خدا خواهم كه چون من عاشق و زارت كند
در كمند زلف دلداري گرفتارت كند.